داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن – قسمت هشتم ( نوشتاری ) معصومه بیگم آزرمی

تفسیر آیه ۹۱ ، سوره توبه ( نوشتاری ) مفسر : حجت الاسلام المسلمین قرائتی
23 اسفند 1396
تفسیر آیه ۹۸، سوره توبه ( نوشتاری ) مفسر : حضرت آیت الله مکارم شیرازى
6 فروردین 1397

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن

نویسنده : معصومه بیگم آزرمی

قسمت هشتم

۱۲- آزادی غلام ایثارگر به دست عبدالله بن جعفر

شیخ جلیل ورام بن أبی فِراس در «تنبیه الخواطر» نقل کرده که عبدالله بن جعفر وقتی رفت به مزرعه ای که داشت. پس فرود آمد در نخلستان قومی و در آن جا غلام سیاهی بود که کار می کرد در آن نخل ها. ناگاه قوت آن غلام را آوردند، و سگی نیز داخل شد و نزدیک غلام رفت. پس غلام انداخت یک قرص از آن را برای او. پس خورد آن را. آن گاه قرص دوم و سیم را انداخت برای او. پس آن را خورد.

و عبدالله نظر می کرد پس گفت: ای غلام، خوراک امروز چقدر است؟

گفت: همان که دیدی.

گفت: چرا برگزیدی این سگ را بر نفس خود؟

گفت: این زمینی است که سگ ندارد، و گمان می رود که از مسافت دوری آمده و گرسنه است. پس ناخوش داشتم که ردش کنم.

گفت: امروز چه خواهی کرد؟

گفت: به گرسنگی می گذرانم.

پس عبدالله گفت: مرا به سخاوت ملامت می کنند، و این غلام سخی تر است از من!

پس خرید آن نخلستان را، و آن غلام را، و آن چه در آن باغ بود از آلات و اثاث. آن گاه غلام را آزاد کرد و همه آن ها را به او بخشید.( کلمه طیبه، ص ۲۶۶٫)

۱۳- فروتنی علمای گذشته و دستگیری به فقراء

عالم بزرگوار و مجاهد سِتُرگ مرحوم آیت الله العظمی ملا محمد کاظم خراسانی متوفی(۱۳۳۰) هجری قمری، مؤلف کتاب معروف کفایهالاصول که آخرین کتاب درسی طلاب است. ایشان از مراجع برجسته و فرزانه ای وصف ناپذیر و از شاگردان ممتاز میرزای شیرازی است که علاوه بر این مقامات علمی، رهبر انقلاب مشروطه هم نیز بود شبی از شب ها که در خواب فرو رفته بودند، طلبه ای در نجف حلقه درب خانه ایشان را چندین بار کوبید، همسر این طلبه می خواست وضع حمل کند و چون این طلبه در نجف غریب و بی کس و تهیدست و تنها بود و هیچ کس را نمی شناخت با خود گفت:

بهتر این است که از جانشین ولایت عظمی کمک بگیرم و آدرس قابله را از او اخذ نمایم از این جهت به منزل فقیه اهلبیت آخوند خراسانی آمد تا این که از او کسب تکلیف کند هنگامی که درب را به صدا در آورد دیری نپائید که کسی دم درب آمد و بدون این که نام کوبنده را بپرسد، آن را باز نمود وقتی که درب، باز شد، طلبه جوان، حضرت آیت الله آخوند خراسانی را دید که شالی سفید بر سر بسته و قلمی بالای گوش راستش گذاشته آن طلبه از فرط شرمندگی، سلام کردن را فراموش کرد.

آخوند گفت: سلام علیکم چه فرمایشی داشتید؟

طلبه جوان پس از اظهار شرمندگی، قضیه خود را شرح داد و خواهش نمود که مستخدم منزل را بفرستد و او را به منزل قابله راهنمایی نماید.

آخوند گفت: مستخدم اینک در خواب است، اجازه بدهید خودم به خدمتت می آیم.

طلبه جوان اصرار ورزید که مستخدم را بیدار کنید، تا با او به خانه قابله برویم.

آخوند فرمودند: او تا ساعت معینی که حد کارش بوده کار کرده است و هم اکنون وقت استراحت اوست، یک دقیقه صبر و حوصله کنید که من خودم می آیم.

طلبه جوان می گوید: آخوند را بعد از اندکی مشاهده کردم، در حالی که عبا خود را به دوش افکنده و فانوسی به دست گرفته بود از منزل خارج گردید و به اتفاق همدیگر به منزل قابله رفتیم آن گاه درب را زدیم قابله به پشت درب آمد جریان را به او گفتیم سپس همگی به اتفاق همدیگر با چراغی که در دست آخوند بود به منزل رسیدیم بعد از آن آخوند به منزل خودشان مراجعت کردنده و اندکی بعد مقداری قند و شکر و پارچه برای من فرستادند.

آن طلبه جوان می گفت: از آن پس من هر وقت مرحوم آیت الله آخوند خراسانی را می دیدم، از شرم و خجالت زدگی، سرم را به پائین می انداختم برای این که آن بزرگوار بیش از این حرف ها به من لطف و محبت فرمودند.( صاحبدلان، ج ۲، ص ۶۵٫)

۱۴- مرکزی برای درماندگان توسط سلطان محمود غزنوی

سلطان محمود غزنوی یک مرکز شبانه روزی برای پذیرائی بی پناهان و دردمندگان و مستمندان و غربا در نظر گرفته بود این پایگاه شبانه روزی هواره آمادگی پذیرایی از اقشار و آحاد تهی دستان و هر کسی که در زندگیش به نحوی درمانده بود داشت. اتفاقا یکی از کسانی که در سفر درمانده بود، آن را راهنمایی کردند که شما هم می توانید به دربار و مقر سلطان محمود غزنوی رفته از پذیرایی او بهره مند گردید. مرد غریب و درمانده هم به مانند دیگر کسان به مرکز خیرات سلطان محمود مراجعه کرد. دید آری واقعا پذیرایی آنان قابل تقدیر است. به هر کسی که از او پذیرائی می شود یک ظرف طلایی داده می گردد که پر از غذای مطبوع و لذیذ و درون آن غذا هم پر از سکه های قیمتی است که به رایگان در اختیار آن ها قرار می دهند آن مرد غریب هم به مانند دیگر غربا شرکت نمود و آن ظرف گرانبها را با غذای درونش گرفت و با خود آورد.

آن وقت در فکر فرو رفت که آیا این همه ظروفات طلائی و سکه های داخل طعامش از کجا تأمین می گردد؟! آیا برای من حلال است یا این که حرام، در این جا مشکوک گردید و از آن ظرف غذا استفاده نکرد. و آمد در تپه ای که حوالی سلطان محمود غزنوی بود محل اقامت خود را قرار داد آن گاه نیمه شب شد آرامش همه جا را فرا گرفت و سر و صداها به طور کلی خاموش، و صدای هیچ کسی و احدی نمی آمد همان طوری که در آب جاری بلند و مشرف قرار داشت، دید جناب سلطان محمود غزنوی در این دل شب ظلمانی و تاریک با لباس عبادت و مبدل به بالای بام کاخش سرگرم استغاثه با خدای خودش می باشد. چنین می گوید: خدایا تو بده که منهم بدهم به مردم کشورم، خدایا تو بده که منهم بدهم به مردم کشورم این جمله را چند بار تکرار می کرد و تکیه کلامش و وردش هم شده بود.

مرد غریب که این صحنه را با دقت مشاهده کرد سخت تحت تأثیر قرار گرفت و از گرفتن آن ظرف طلا و طعامش پشیمان گردید. لذا تصمیم قاطع گرفت که فردا صبح آن ظرف غذا را بیاورد و تحویل سلطان محمود غزنوی بدهد بدون این که یک ذره دست به آن ظرف غذا گذاشته باشد آن را صحیح و سالم آورد به نزد مأموران و تسلیم و تحویلشان داد ولی مأموران کاخ از برگردانیدن ظرف طلا توسط این مرد غریب به شگفت درآمدند

مسئول پذیرایی کاخ سریعا این حرکت زشت و گستاخانه و بی توجهی نسبت به هدایا سلطنتی به عرض سلطان محمود غزنوی گزارش دادند.

سلطان دستور جلب و احضار این مرد غریب را صادر کرد فورا او را آوردند به خدمت سلطان و به او گفتند چرا جایزه شخص اول مملکت را رد کردید و نپذیرفتید؟ علتش چه بوده است. مردم افتخار می کنند که از سلطانشان، هدیه ای دریافت نمایند شما آن را پس از می دهید؟ باید توضیح کافی و وافی بیان نمائید.

مرد غریب داستان قبول نکردن خود را از اول تا آخر گفت و شرح لازم را ابراز داشت و به سلطان محمود غزنوی گفت: من هم می روم همان جایی که تو می روی و استغاثه می نمایی چرا بیایم به تو رجوع کنم مستقیم می روم از ذات لایتناهی و بی کران خودش دریافت می نمایم.

سلطان محمود دیگر جوابی نداد و او را تشویق نمود و گفت: ای کاش! تمام مردم ما هم همین طرز تفکر را دنبال می کردند تا این که با عنایت و توجه او مملکت اداره و شکوفا می شد. از قدیم و ندیم هم گفته اند همواره آب را از سرچشمه بردارید نه از جوی و جدولی که آلوده می باشد.( بوستان دوستان، ص ۳۳۴٫)

۱۵- نتیجه رسیدگی به فقرا در هنگام سختی

عالم عامل، و حاوی دقایق فضائل، و ماحی دقایق رذایل، مجمع البحرین علم و تقوی مولانا الأجل آخوند ملا فتحعلی – اید الله تعالی – نقل فرمود از یکی از ثقات ارحام خود که گفت:

در یکی از سالهای گرانی مرا قطعه زمینی بود که در آن جو زرع کرده بودم. اتفاقا پیش از سایز مزارع خرم شد و خوشه بست و به خوردن رسید. مردم از هر طبقه در سختی و گرسنگی بودند. دلم سوخت. دست از نفع آن برداشتم. پس به مسجد در آمدم و فریاد کردم که جو آن زمین را واگذاشتم به شرط آن که غیر فقیر از آن نبرد و فقیر هم زیاده از قوت روز خود و عیالش از آن نگیرد تا سایر زراعت ها به دست آید.

پس فقرا رو به آن جا آوردند و از سختی و شدت درآمدند و از آن هر روزه بردند و خوردند. مرا خبری از آن نبود چون چشم از آن پوشیده بودم و امیدی از آن زرع نداشتم. تا آن گاه که همه زرع رسید و مردم در رفاهیت افتادند، و از آن زمین دیگر امیدی نماند و از جمع آوری سایر زراعت های خود فارغ شدم. گفتم به مباشرین جمع آوری مزارع که به سمت آن قطعه روند و درو کنند؛ شاید از کاه آن چیزی عاید شود و در میان خوشه ها چیزی مانده باشد.

پس رفتند و درو کردند. پس از کوبیدن و پاک کردن آن چه به دست آمد از جو، چند برابر سایر زمین ها بود! علاوه بر آن که بردن فقرا تأثیری در آن نکرد، بر آن چه متعارف بود افزود. و به حسب عادت مُحال بود که یک خوشه در آن مانده باشد.

و عجب آن که چون پاییز شد، حسب مرسوم که هر زمین زراعت شده باید یکسال از او دست برداشت و زراعت نکرد آن قطعه معهوده را به حال خود گذاشتیم. نه شخمی کرده، و نه تخم در آن افشانده بودم. تا آن که اول بهار شد و برف ها را به اعانت خاکستر از روی زراعت ها برداشتند. دیدیم که آن قطعه بی شخم و تخم سبز و خرم و از همه زراعت ها بیشتر و قویتر است. چنان متحیر شدیم که احتمال اشتباه در مکان آن دادیم. چون زراعت ها رسید حاصل آن چند برابر سایر زرعت ها بود. «والله یضاعف لمن یشاء».

و نیز نقل فرمود از آن مرحوم که او را بستان انگوری بود در کنار شارع عام. چون خوشه مو در اول مرتبه خوردن رسید، امر نمود به نگهبان باغ که از یک کرت آن که متصل است به شارع دست بردارند و به مترددین واگذارند که هر کس از هرجا به آن جا عبور کند بر او مباح باشد و حاجت خود را از او بردارد، و جز دادن آب کاری به آن کرت نداشته باشند. چنین کردند و از آن وقت چیدن تمام انگور هر عابری از ان خورد و برد و کسی به آن کاری نداشت.

چون در آخر پاییز بنای چیدن شد و از همه کرت های باغ فارغ شدند، به احتمال آن که در میان مو شاید چیزی از نظر عابرین پوشیده و در میان برگ ها خوشه مخفی شده باشد، به آن کرت رفتند. چون محصول آن را آوردند، چندین برابر سایر کرت ها انگور داشت و خوردن آن همه مترددین علاوه بر نکاهیدن چیزی از آن بر آن افزود.( کلمه طیبه، ص ۲۷۲٫)

۱۶- دلجوئی از درماندگان و اصلاح بین آن ها

سعید بن قیس همدانی، روزی علی علیه السلام را در جلو منزلی مشاهده نمود، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین شما را در این جا مشاهده می نمایم؟

حضرت فرمود: از خانه بیرون نیامدم جز آن که مظلومی را کمک نموده و به فریاد بیچاره ای برسم؛ در همین گیرودار ناگهان زنی نزد آن حضرت ظاهر شد. در حالی که او سخت متزلزل بود. عرض کرد:

یا امیرالمؤمنین شوهرم به من ظلم و بیدادگری می کند و سوگند یاد کرده است که مرا کتک بزند استدعا می کنم با من بیائید تا نزد او رویم و مانع کتک خوردن من شوید.

حضرت لحظه ای سر به زیر افکند و پس از آن فرمود: نه به خدا قسم به جائی نروم تا این که داد مظلوم را از ظالم بگیرم بعد حضرت علیه السلام به زن فرمود منزلت کجاست؟

آن گاه آن زن نشانی و آدرس منزل خود را داد و حضرت علیه السلام با او به سوی منزلش روانه گشت تا به درب منزل آن زن رسید، حضرت درب منزل را کوبید، جوانی بیرون آمد که لباس رنگین دربر داشت حضرت سلام کرد و فرمود: ای جوان از خدا بترس زیرا تو زن خود را ترسانده ای! جوان خشمگین شد و گفت: شما را به این موضوع چه کار است! به خدا قسم و سوگند می خورم به خاطر گفتار شما این زن را آتش می زنم.

سعید می گوید: حضرت علیه السلام از آن جا رفت و بعد از دقایقی ناگهان پیدا گشت در حالی که تازیانه و شمشیر در دستش بود نزدیک آن جوان آمد جوان وقتی دیدگانش به شمشیر خورد لرزه بر اندامش افتاد حضرت علیه السلام فرمود:

من ترا امر به معروف و نهی از منکر می نمایم و تو گستاخی می کنی از گفتار و کردار خود دست بردار و توبه کن و گرنه ترا با این شمشیر می کشم.

سعید می گوید مردمی که از آن جا عبور می کردند جمع گشته و از آن حضرت علیه السلام خواهش کردند و عذرخواهی نمودند.

وقتی که جوان حضرت را شناخت از کردار و گفتار خود نادم و پشیمان گشت و عرض کرد یا امیرالمؤمنین از من درگذر، خداوند از شما در گذرد، به خدا سوگند خشنودم به آن چه که فرمان داده اید، آن گاه حضرت علیه السلام به آن زن فرمود وارد خانه ات شو و آن زن وارد خانه اش شد.

در این هنگام آن حضرت علیه السلام فرمود: شکر خدایی را که به سبب من و کوشش من بین زن و شوهر را سازش داد و خداوند در قرآن کریم می فرماید: لا خیر فی کثیر من نجویهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس من یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتیه اجرا عظیما؛( قرآن کریم، سوره نساء، آیه ۱۱۴٫)

در بسیاری از سخنان در گوشی(و جلسات محرمانه) آن هاخیر و سودی نیست مگر کسی که (به این وسیله) امر به کمک به دیگران و یا کار نیک و یا اصلاح در میان مردم نماید، و هرکس برای خشنودی خداوند بزرگ چنین کند پاداش عظیمی به او خواهیم داد.( نمونه معارف، ج ۱، ص ۲۱۹٫)

( ادامه دارد )

منبع : مرکز اطلاع رسانی غدیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × چهار =