داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن – قسمت هفتم ( نوشتاری ) معصومه بیگم آزرمی

تفسیر آیه ۷۹ ، سوره توبه ( نوشتاری ) مفسر : حجت الاسلام المسلمین قرائتی
6 اسفند 1396
تفسیر آیه ۷۹ ، سوره توبه ( نوشتاری ) مفسر : حضرت آیت الله مکارم شیرازى
11 اسفند 1396

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن

نویسنده : معصومه بیگم آزرمی

قسمت هفتم

۷- کتمان سر و ایثارگری که مقام انسان را ترفیع می دهد

از مرحوم سید مهدی بحرالعلوم نقل شده است که فرموده بودند: من بارها از خدا تقاضا می کردم که همسایه مرا در بهشت به من بشناساند تا این که شبی در عالم رؤیا به من گفتند:

ای بحرالعلوم فلان قهوه چی اهل حله در بهشت همسایه تو است چون از خواب بیدار شدم از نجف مهیای حرکت به حله گردیدم و پس از طی مسافت به حله رسیدم به خدمتکار خودم گفتم تا برود شخص قهوه چی را پیدا کرده و در نزد من بیاورد، او را جست و به حضور من آورد وقتی که او را ملاقات کردم و از وضع زندگی او تحقیق نمودم که چه کاری کرده است که متسحق چنین مراتبی و درجاتی شده که در بهشت همسایه من باشد در صورتی که این همه علمای نجف و انسان های پرهیزگار و نمازشب خوان و امثال این ها لیاقت این مقام رانداشته باشند و تنها یک قهوه چی به این ارزش دست یابد بالاخره قهوه چی سؤال کرد: به چه منظوری مرا طلب کرده اید؟

بحرالعلوم گفت: هدف از احضار تو خوابی است که دیده ام هم اکنون برایت نقل می کنم و آن خواب این است زمانی که خوابم را برای او توضیح دادم دیدم تبسمی کرد و گفت:

عدل خدا، غیر از این چیز دیگری نسبت به من نخواهدبود. تعجب حقیر نسبت به این موضوع زیادتر شد که این شخص مگر چه عمل فوق العاده برای خدا انجام داده است که در انتظار چنین عنایتی دارد.

لذا به او خطاب کردم و گفتم: تا آن جائی که توانستم نسبت به اعمال تو تحقیق و تفحص کافی نموده ام چیزی اضافی بر دیگران ندارید زیرا اکثر بندگان خدا چنین عباداتی از آن ها صادر می شود و این مقام ویژه شخص تو نیست مگر این که کار برجسته دیگری دیگری داشته باشید که تاکنون آن را بیان نکرده اید؟

او گفت: آری غیر از آن چه گفتم کار خیر دیگری هم از برای خدا انجام داده ام که تاکنون به هیچ کسی اظهار نکرده ام و تنها امروز برای شما بازگو می نمایم و راضی هم نمی باشم به احدی اظهار نمائید آن عمل بزرگ آن است که من به مادر خود گفتم در حله دختری را از برای من خواستگاری کند تا این که با او ازدواج نمایم مادرم زحمت این کار را برایم کشید چونکه شب حجله فرا رسید رفتم کنار عروس دیدم که او گریان و اندوهناک است جهت این مسئله را پرسیدم؟

او گفت: مشکل من؛ قابل گفتن نیست امشب در پیش تو آبرویم می رود و اسرارم آشکار می گردد.

تا این سخن راگفت دلم برایش سوخت و به او گفتم ابدا افسرده خاطر نباش من به تو قول مردانه می دهم که هر عیب و نقصانی در تو باشد برای رضای خدا مستور و پنهان می دارم و به احدی نخواهم گفت، دختر بعد از اطمینان از شوهرش خودش حقیقت امر را این گونه گفت به هر حال گرفتار جوان شیادی شدم هرچه به او التماس کردم نتیجه ای نگرفتم مرا با زور و شکنجه و تهدید بی آبرو کرد و بکارت مرا از بین برد این مسئله مدتی است که از آن سپری گشته متأسفانه باردار هم شدم.

مرد قهوه چی می گوید: نمی گذارم که هیچ کس از این جریان آگاهی پیدا کند به همین جهت برنامه ای پیاده کردم قهوه خانه خود را از شهر حله به کربلا منتقل کردم به عنوان مجاورت قبر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و در آن جا ساکن شدم بعد از اندک زمانی که در کربلا ماندم آن بچه به دنیا آمد و به نام فرزند خودم او را پذیرایی نمودم تا امروز که آن بچه حدود پانزده سال دارد در قهوه خانه ام مشغول به کار می باشد هیچ کسی از حال او اطلاعی ندارد و مانند فرزندان دیگرم است خود پسر هم نمی داند که پدرش کس دیگری بوده است.

این بود قضیه ای که برایم پیش آمد و آن را خالصا لوجه الله پنهان داشتم و مرحوم بحرالعلوم بعد از شنیدن این جریان عجیب از او اعمالش را تحسین و تمجید کرد و فرمود سزاوار هستید که همسایه من در بهشت برین باشید و باعث افتخار و مباحات برای من خواهید بود.( منهاج السرور، ج ۱، ص ۲۶۸٫)

۸- پاداش شایان حاج علی شاه بازرگان

جمعی از اجله دوستان از مرحوم حاج علی شاه حکایت کردند که: در ایامی که مال التجاره به مکه معظمه می بردم، در بین راه جوانی را که از گرسنگی و برهنگی می لرزید دیدم. بر حالت او ترحم نموده چند قرص نان و یک پیراهن کرباس به وی دادم. بسیار خوشحال شده دعا کرد.

بعد از سه سال مال التجاره ای به بیروت بردم. وارد گمرک شده دیدم معطلی دارد. اجناس را گذاشته بیرون آمدم تا برای چند ساعتی غذا خورده استراحتی نمایم. سپس به گمرک برای خلاصی اموال کوشش کنم. وارد بازار شدم. می گشتم تا جای مناسبی پیدا کنم. ناگاه شنیدم یک نفر مرا به نام صدا می زند. پیش رفتم جوانی در نهایت جلال و زیبایی و وقار دیدم. سلام کردیم. دست مرا گرفت و به مغازه ای که به همان جوان تعلق داشت وارد شدیم و نشستیم. منشی و نوکرهای متعدد مشغول کار و رفت و آمد بودند. چای و شیرینی آوردند؛ خوردیم. سپس جوان گفت: برای چه کار به این دیار آمدید؟

گفتم: مال التجاره آوردم و در گمرک می باشد.

فورا یکی از شاگردها را صدا کرد و گفت: بروید به رئیس گمرک بگویید: این اجناس به ما بستگی دارد؛ هرچه زودتر رسیدگی کنید و اجناس را مرخص نمایید.

چند ساعتی گذشت. اموال را آوردند. پرسید: می خواهید همین جا بفروشید؟

گفتم: بله.

چند نفر دلال را طلبید و قلم قلم اجناس را به آن ها داد. به قیمت مرغوب امر فروش نمود. شب شد. با هم دیگر به منزل رفتیم. خانه منظم و دستگاه عالی و غذای ملوکانه وی از هر تازه واردی جلب نظر می کرد. شب را با نهایت خوشی و کامرانی به سر بردم صبح به مغازه رفتیم. دلال ها آمدند و اجناس را فروخته، پول ها را نقد کرد و منفعت زیادی بردم. بسیار خوشوقت شدم. روز را به گردش در شهر و دیدن مناظر عالی و غیره با هم دیگر گذرانده شب به منزل آمدیم. تمام این مدت در فکر بودم که این جوان کیست و از کجا با من آشنا شده؟ ولی بزرگی او مانع بود از سؤال حال می شد.

شب راخوابیدم. بامداد اجازه مرخصی خواستم.

گفت: نمی شود؛ امشب را هم نزد ما باشید.

گفتم: عالیجناب، حاضرم. لطف و مرحمت شما بر این غریب بی نهایت است. لکن چون غریب کور است، درست بندگی به خدمت شما ندارم.

گفت: حق داری مرا نمی شناسی. آیا یادت هست که در راه مکه نان و لباسی به فقیر برهنه ای دادی؟

گفتم: آری؛ یادم آمد.

گفت: من همانم که دو سال قبل مرا به آن حال دیدی.

با یک دنیا تعجب گفتم: خواهش دارم سرگذشت خود را بفرمایید که باورکردنی نیست.

گفت: آری؛ راست می گویی، ولی بشنو. من در آن ایام در سخت ترین روزهای زندگانی خود به سر می بردم و با یک رنج و تهیدستی به مکه مکرمه مشرف شدم. و در همان روزها بود که تو نیز به من کمک کردی. یک روز خود را به پرده کعبه چسبانیده عرض حاجت به درگاه کریم بی نیاز و پروردگار ساز نمودم. گفتم: تو خدایی؛ غنی علی الاطلاق. و من بنده و آفریده تو هستم. آیا سزاوار است که گرسنه و برهنه شب و روز به سر برم؟!

(باری) مال حلال و جاه و جلال از درگاه خدای متعال مسألت نمودم. در همان عرض حاجت ناگاه مردی روبه روی من آمده گفت: آیا میل داری نوکری بکنی، به شرط آن که فقط لباس و خوراک تو را بدهم؟

گفتم: آرزوی من همین است و دیگر خواهشی نخواهم داشت.

با همدیگر به منزل ارباب چند دقیقه ای خودم رفتم و در ملازمت او از شهر به شهر در خدمتش کمر بستم. چند روز گذشت یک روز با کشتی سفر کردیم. چون به مقصد رسیدیم. از کشتی بیرون آمدیم. اسباب را کول حمال دادیم و دو عدد چمدان را که یک لحظه از خود دور نمی داشت به دست من داد. به حمال گفت:

از پیش برو و ما را به فلان کوچه و خیابان راهنمایی کن و خودش از عقب حمال، و من هم دنبال او می رفتیم. وارد بازار شدیم، ناگاه سقف بازار خراب شد. و بر سر مردم ریخت. ارباب و حمال هم در زیر آوار رفتند، ولی به من آسیبی نرسید، وقت را غنیمت شمرده سرم را زیر انداختم و راه دیگر پیش گرفتم. و ابدا پشت سرم را نگاه نکردم. به مسافرخانه ای رسیدم. داخل شده اطاق گرفتم. لختی در فکر و حیرت فرو رفتم. سپس یکی از چمدان ها را زیر و رو کردم. به زحمت قفل را شکستم. زیرا کلید آن در جیب ارباب، و زیر آوار مانده بود. چون چمدان را باز کردم دیدم. به به! خدا بده برکت! پر از اسکناس و پول های مملکت های مختلف.

مبلغی پول برداشته به بازار رفتم رخت و لباس تاجرانه خریدم. حمام رفتم پوشیدم. نوکری هم پیدا کردم، و همان روز از آن شهر بیرون رفتیم و در بین راه مشغول خرید و فروش و تجارت گردیدم. تا آن که قضا و قدر ما را به شهر بیروت انداخت. دلم میل کرد که این جا بمانم. با بعضی تجار مشورت کردم. گفتند: اگر پول داری مغازه فلان تاجر را بخر که می خواهند بفروشند.

پرسیدم: چه طور شده که می خواهند مغازه اش را بفروشند؟

گفتند: در سفر رفته، و با مردم محاسبات دارد. اخیرا خبر آمده که در فلان شهر تلف شده. اموالش را هم که با خود داشت از بین رفته. اکنون برای بدهیهای او می خواهند مغازه اش را بفروشند. به هر حال همین مغازه را که دیدی به صد و پنجاه هزار روپیه خریدم. در پرداخت وجه با دختران و زن همان ارباب و تاجر مذکور ملاقات کردم.

بعد از یک هفته از دختر خواستگاری نمودم. قبول کردند. چون در خانه من آمد و به زوجیت در آمد، قصه را بتمامها برای او حکایت کردم و گفتم:

همه این اموال از آن شماست.

وی گفت: چه عیبی دارد؟ من و تو نداریم.( معجزات و کرامات، صص ۶۳-۶۱(حکایت ۴۲).)

۹- فراز و نشیب

زن و شوهری موقع ناهار بر سر سفره با هم نشسته و مشغول خوردن جوجه کباب بودند. ناگاه گدائی درب منزلشان را زد و از آن ها تقاضای کمک کرد صاحب منزل گفت: خیلی ببخشید معذرت می خواهم فعلا چیزی موجود نیست.

ولی گدا از بس گرسنه بود دست بردار نبود و خود را به داخل خانه انداخت لهذا صاحب خانه هنگامی که اصرار و پافشاری گدا را دید مجبور شد از جای خود برخاست و دست او را گرفت و از خانه بیرونش کرد و درب منزل را محکم بست گدا هم یک آه سختی کشید و چیزی زیر لب گفت و رفت.

با این عمل زشت و ناپسند از آن روز به بعد کار این صاحب خانه رو به کسادی گذاشت به طوری که هزینه و خرجی منزل خود را نتوانست تأمین نماید فقر و فاقه او را دربر گرفت لذا زنش به هر ترتیبی که بود تقاضای طلاق داد و از او طلاق گرفت بعد از انقضاء عده طلاق و پس از چندی با مرد دیگری ازدواج کرد سال های زیادی از این ماجرا گذشت.

روزی از روزها این زن و شوهر دومش در حیات منزلشان نشسته و مشغول خوردن جوجه کباب بودند اتفاقا گدائی آمد و درب منزل او را به صدا درآورد صاحب خانه بلند شد درب را بر روی او باز کرد؛ دید فقیری است که در خواست غذا می نماید مقدار معتنابهی از غذای موجود در سفره را به او داد.

گدا با رضایت خاطر از منزلش بیرون رفت و دعایش نمود هنگامی که صاحب خانه بر سر سفره مراجعت کرد دید زنش به فکر عمیقی فرو رفته و از غذا خوردن هم دست کشیده است شوهرش علت این کار را از او سوال نمود؟

زن ابتدا پاسخی نداد و طفره رفت ولی مرد اصرار ورزید وقتی که زن دید نمی تواند جریان را کتمان کند ناچار اصل واقعه را تعریف و بیان کرد و گفت: این گدائی را که امروز به او غذا دادی چند سال پیش همسر من بود روزی از روزها با همین گدا بر سر یک سفره نشسته بودیم سرگرم جوجه کباب خوردن بودیم ناگهان درب، منزلمان به صدا در آمد حرکت کرد رفت پشت درب تا این که درب را باز کند به مجرد باز شدن درب شخص گدا از شدت گرسنگی خود را به دورن منزل انداخت و به او چیزی کمک نکرد. زمانی که سخنان زن به پایان رسید شوهرش به او گفت: متأسفانه آن گدا هم من بیچاره بودم که آن روز دلم سوخت و به درد آمد خداوند بزرگ هم از آن روز به بعد به من عنایت و لطف خاصی کرد. رفتم شغل مناسبی را پیدا کردم و مشغول به کسب معاش شدم، وضعم روبه راه گردید و آن گاه با تو ازدواج کردم. آری از :

امکافات عمل غافل مشو                        گندم ز گندم بروید جو ز جو.

از این داستان نتیجه می گیریم که مواظب باشیم دست رد به سینه سائل نزنیم چه بسا خداوند به وسیله یک سائل ما را امتحان نماید.

امام معصوم علیه السلام می فرماید: لا ترد السائل و لو بشق تمره؛ سائل را رد نکنید ولو به دادن یک دانه خرما باشد.( معارج الاولیاء، ص ۲۲۲٫)

۱۰- زندگی مرفه در نتیجه بخشش به بیچارگان

از حضرت امام موسی علیه السلام مروی است که در بنی اسرائیل مرد صالحی بود و زن صالحه ای داشت.

شبی در خواب دید که به او گفتند: حق تعالی فلان مقدار عمر برای تو مقرر کرده. و مقرر فرموده که نصف عمر تو در فراخی گذرد و نصف دیگر در تنگی. و تو را مخیر فرموده هر یکی را می خواهی مقدم داری.

آن مرد گفت: من زن صالحه ای دارم. او شریک من است در معاش. پس با او مشورت می کنم. و بعد خواهم گفت.

چون صبح شد، خواب را برای زوجه اش نقل کرد. آن زن گفت که: (فراخی) نصف اول را اختیار کن؛ شاید خدا بر ما ترحم کند و آن نفمت را بر ما تمام کند.

چون شب دوم شد، باز همان خواب را دید.

گفتم: اختیار کردم نصف اول را. پس از همه جهت دنیا به او رو آورد. زوجه اش به او گفت: از آنچه خداوند به تو داده است، به خویشان پریشان احوال خود بده و پیوسته او را امر می کرد که نعمت خداوند را در مصارف خیر صرف نماید.

چون نصف عمر او گذشت و به وعده تنگدستی رسید، همان شخص را در خواب دید. پس به او گفت: خداوند به جزای احسانی که تو کردی بقیه عمر تو را نیز مقرر فرمود که در وسعت بگذرانی.( کشکول منتظری، ص ۲۹۱٫)

۱۱- بخشش در رزمگاه

یک روز در گرماگرم جنگ، حریف نبرد به امیرمؤمنان گفت: «ای علی، شمشیر خوبی داری، کاش آن را به من می بخشیدی! و حضرت شمشیر خود را به سوی او انداخت و گفت: باشد مال تو.

دشمن کافر تعجب کرد و گفت: آیا در چنین وقتی شمشیر را به دشمن می دهی؟

امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: چه می توان کرد؟ تو دست سؤال دراز کردی، و محروم کردن سائل از جوانمردی دور است.

پس آن دشمن خود را به پای علی افکند و گفت: آن چه را تو را چنین بزرگوار ساخته دین و آیین تو است، دین تو را می پذیرم و پای تو ار می بوسم.( سفینه البحار، ج ۱، ص ۴۱۳٫)

( ادامه دارد )

منبع : مرکز اطلاع رسانی غدیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *