داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن – قسمت ششم ( نوشتاری ) معصومه بیگم آزرمی

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن – قسمت پنجم ( نوشتاری ) معصومه بیگم آزرمی
3 فروردین 1396
حق صدقه ( صوتی – نوشتاری ) حجت الاسلام والمسلمین نقویان
3 خرداد 1396

داستانهای شگفت انگیز از صدقه و فواید آن
نویسنده : معصومه بیگم آزرمی
قسمت ششم
فوائد اخروی انفاق و صدقه
۱- اثر صدقه در قبر

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ان الصدقه لتطفی عن أهلها حر القبور…؛ صدقه گرمای قبر انفاق کنندگان(صدقه دهندگان) را تخفیف می دهد.»( نهج الفصاحه، کلمه شماره ۶۴۷٫)
۲- اثر صدقه در قیامت
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «کل امری ء فی ظل صدقه حتی یقضی بین الناس؛ هر انسانی در روز قیامت در سایه صدقه خود خواهد بود تا خدا به حساب مردم رسیدگی کند.»( بحارالانوار، ج ۷، ص ۱۲۰٫)
۲- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «سبعه یظللهم الله فی ظله یوم لا ظل الا ظله:
امام عادل؛
و شاب نشأ فی عباده الله؛
و رجل قلبه یتعلق بالمساجد؛
و رجلان تحابا فی الله و اجتمعا علی ذلک و افترقا علیه؛
و رجل دعته امرأه ذات منصب؛
و جمال، فقال: انی أخاف الله تعالی؛
و رجل تصدق بصدقه فاخفاها حتی لم تعلم یمینه ما تنفق شماله و رجل ذکر الله خالیا ففاضت عیناه؛ هفت کس هستند که در سایه عرش الهی خواهند بود در روزی که سایه ای غیر از سایه او نباشد:
امام عادل، و جوانی که در عبادت نشو و نما کند،
و شخصی که با دست راست صدقه دهد و از دست چپ مخفی بدارد،
و شخصی که خدا را در خلوت یاد کند و اشک هایش از خوف الهی جاری گردد،
و شخصی که برادر مؤمن خود را مشاهده کند، و به او بگوید که تو را از برای خدا دوست می دارم، و شخصی که از مسجد بیرون رود و قصد داشته باشد که دوباره به سوی مسجد باز گردد،
و شخصی که زن زیباروئی او را به سوی خود خواند و آن شخص بگوید که من از خداوند می ترسم.( بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۶۱، روایت ۴۱٫)
فصل چهارم: حکایت های متنوع پیرامون صدقه و انفاق
۱- خیر و برکت برای مقدس اردبیلی

سید محدث نبیل، سید نعمه الله جزایری در کتاب «الانوارالنعمانیه» حکایت کرده که مرحوم مقدس اردبیلی (اعلی الله مقامه) در سال گرانی تقسیم می کرد با فقرا آن چه داشت از اطعمه، و می گذاشت برای خود مثل یکی از ایشان. پس یکی از سال های گرانی چنین کرد عیالش در خشم شده و گفت: مرا و فرزندان مرا در چنین سال وا گذاشتی که از مردم سؤال کنیم؟!
پس او را گذاشت و رفت به مسجد کوفه برای اعتکاف. چون روز دوم شد مردی به در خانه آمد و با او بود چند بار گندم پاک و پاکیزه، و آرد نرم نیکو. پس گفت که: این را فرستاده برای شما صاحب منزل و او معتکف است در مسجد کوفه.
چون مقدس برگشت از اعتکاف، زنش به او گفت: طعامی که فرستادی با اعرابی طعام نیکویی بود!
پس حمد الهی به جای آورد. و او را از آن طعام خبری نبود.( کلمه طیبه، ص ۲۷۰٫)
۲- پاداش مرحوم آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی
روزی مرحوم آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی در کربلا از خانه به عزم حرم بیرون آمد و در آن روزها خیال سفری داشت، در بین راه شخصی (بدو) برخورد و سؤالی کرد. پس وجه قلیلی که همراه داشت و غیره از او همراه و در منزل چیزی نداشت به او داد.
و پس از زیارت از حرم بیرون آمد و در صحن در ایوان حجره قبلی متصل به سمت غربی نشست. پس سیدی از کفشداری بیرون آمد و میل به سمت ایشان کرد. و چون نزدیک شد، بعد از سلام بدون سؤال و جواب و شناختن سابق چیزی (که) در مشت خود داشت، در دست ایشان گذاشت و رفت. دیگر او را ندید و پیش از آن هم هرگز ندیده بود. و آن وجه مقدار کفایت سفرشان بود که در نظر داشتند.( کلمه طیبه، ص ۲۷۰٫)
۳- طب و نام و ثروت به خاطر یک ایثار
مرحوم حاج میرزا خلیل تهرانی که در سداد و صلاح و فن طب سرآمد دهر، و مقبول عامه و خاصه، و مطبوع و محبوب همه علماء عراق بود… نقل کرد که:
من در علم طب چندان درسی نخواندم و استادی ندیدم، همه این مهارت و بصیرت از برکت دادن یک نان بود. و آن چنان بود که در جوانی به قصد زیارت (حضرت) معصومه علیه السلام مشرف شدم به قم، و در آن جا، بلکه در(همه) جاهای دیگر، گرانی سختی بود که نان به زحمت به دست می آمد. و در آن زمان نزاع بود ما بین دولت ایران و روس، و اسراء(جنگ را) آورده بودند، و در بلاد متفرق کرده بودند؛ از زن و مرد و صغیر و کبیر. و من در یکی از حجرات دارالشفا که عمارتی است در زیر مدرسه متصل به صحن شریف و در او حجراتی است که غربا و مترددین منزل می کنند منزل کرده بودم. روزی به بازار رفتم، و رنج فراوانی کشیدم تا نانی بدست آوردم و قصد منزل کردم. در بین راه به زنی از اسرای نصاری رسیدم که طفلی در بغل گرفته بود و از گرسنگی رخسارش زرد شده بود چون مرا دید گفت: شما مسلمان رحم ندارید، که خلق را اسیر می کنید و گرسنه نگاه می دارید.
پس بر او رقت کردم، و آن نان را به او دادم و از او گذشتم. روز چیزی نخورده، شب نیز چیزی نداشتم. تنها در منزل نشسته بودم. ناگاه مردی داخل حجره شد و گفت: بی بیِ مرا دردی رسیده که بی طاقت شده(و نام آن بیمار را برد) اگر طبیبی سراغ داری که علاجش را بپرسم. بر زبانم جاری شد که فلان چیزی خوب است.
گمان کرد که من طبیبم. رفت و (نام دارو را) گفت. پس (بیمار آن را) ساخت و خورد؛ فورا بهبود یافت. ساعتی نکشید که همان مرد آمد با یک مجموعه که در آن انواع غذاها بود، یا یکصد اشرفی، و معذرت و تشکر بسیار. فردای آن روز قضیه درد و دوای فوری خود را برای آشنایان نقل کرد، که چنین طبیب و مداوا ندیده بودم، و بعضی از ایشان به پاره ای امراض مبتلا بود؛ جویای منزل من شد و پرسید. به همان نحو که مفردات بدون معرفت به اصل مزاج و طبیعت آن دوا چیزی گفتم و رفت و خورد و شفا یافت.
خوب و بین مردم منتشر شد. بر من هجوم آوردند. به همان نحو چیزی می گفتم و خوب می شدند.(به تدریج) سود زیادی به دستم آمد.
پس تحفه طبی (حکیم مؤمن را) پیدا کردم، و مراجعه کردم که لامحاله( اسامی مفردات و امزجه آن ها را یاد گیرم. چندی در آن جا ماندم. آن گاه برگشتم به تهران و به مراجعه کتب(مشغول شدم). در اندک وقتی معروف و مشهور (شدم) و نامم در اسامی استادان ثبت شد. و همه آن از اثر آن قرص نان بود.( کلمه طیبه، ص ۲۶۹٫)
۴- نجات از مرگ به پاداش پناه دادن به فراری
منقول از کتاب «مستطرف» ابشیهی است که: مردی عباس نام از ملازمان و افسران مأمون نقل کرد که: روزی وارد بغداد شدم و به خدمت مأمون رسیدم. دیدم در مقابل او مردی نشسته (است) و با زنجیر او را محکم بسته اند. مأمون به من متوجه شد، و گفت:
این مرد را ببر (و) با کمال مواظبت تا فردا محافظت کن و اول صبح او را به نزد من حاضر کن.
عباس گوید: من به ملازمان خود گفتم او را به منزل شخص من بردند و خودم او را محافظت می کردم. حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که از او سؤالاتی بنمایم.
گفتم: تو اهل کجا هستی؟
گفت: از دمشق شام.
گفتم: در کدام محله ای سکونت داشتی؟
گفت: فلان محله.
عباس گفت: فلان شخصی را می شناسی؟ (و اسم او را ذکر کرد).
آن مرد گفت: شما از کجا او را می شناسی؟
عباس گفت: او را با من قضیه ای است.
آن مرد گفت: تا آن قضیه را نگویی جواب نخواهم داد.
عباس گفت: قضیه من این است که من وقتی فرمانده دمشق بودم تا این که اهالی آن شورش کردند و بر دولت یاغی شدند و تمام فرماندهان فرار کردند. من در کوچه های دمشق با کمال ترس و خوف پناهگاهی برای خود جستجو می کردم. به ناگاه دیدم شورشیان مرا تعقیب کردند. چون دیدم با خطری بزرگ روبه رو شدم ناچار پا به فرار نهادم. آن ها مرا گم کردند. رسیدم به در خانه همین مرد که حال او را از تو سؤال کردم. دیدم بر درخانه نشسته است. گفتم: مرا پناه دهد که شورشیان مرا تعقیب کردند. گفت: بسم الله، وارد خانه شود.
او مرا داخل صندوقخانه خود کرد که زن او نیز در آن جا بود. در آن حال جمعی از شورشیان داخل خانه شدند. گفتند: آن مرد فراری اینجاست؟
آن مرد گفت: اینجا نیست؟ و اگر باور ندارید خانه را تفتیش کنید. و چون خانه را تفتیش کردند و پیدا نکردند، آمدند طرف صندوقخانه.
گفتند: باید در این جا باشد.
زن او با صدای بلند فریاد زد که: وارد اینجا نشوید که من سر برهنه هستم. جماعت شورشیان ناامید شدند و برگشتند.
من مدت چهار ماه با کمال احترام در آن جا ماندم. ابدا از اسم من و فامیل من سؤال نکردند، تا این که شهر آرامش پیدا کرد. این وقت من رخصت گرفتم که بروم از خانه و خدم خود خبری بگیرم.
آن مرد گفت: اجازه نمی دهم تا قسم یاد کنی دوباره به این جا برگردی. و من قسم یاد کردم و بیرون رفتم. و چون از غلامان خود خبری نیافتم، به خانه آن مرد مراجعت کردم.
گفت: حالا چه اراده داری؟
گفتم: میل دارم که به بغداد بروم.
گفت: قافله بعد از سه روز حرکت می کند.
بعد دیدم به خادم خود می گوید: فلان اسب را آماده سفر کن. خیال کردم که او قصد مسافرتی دارد، ولی چون وقت خروج قافله شد پیش من آمد و به من گفت: فلانی، زود باش که به قافله برسی و عقب نمانی.
و من در حالی که در فکر خرجی راه بودم از جای خود حرکت کردم. ناگهان دیدم آن مرد با همسر خود ایستاده و یک بقچه ای از عالیترین لباس ها به من داد. و شمشیری و کمربندی بر کمر من بستند. و دو صندوق بر پشت استری بار کردند و نسخه اشیایی که در صندوق ها بود به من دادند که در توی آن پنج هزار درهم بود، با اشیاء دیگر. و آن اسبی را که با تمام لوازم سفر آماده کرده بودند حاضر نمود. و به من گفت: بسم الله، سوار شو، و این غلام سیاه نیز خدمت شما می کند. و شروع کردند از من عذرخواهی کردن.
حالا من از آن مرد می پرسم. و از کثرت اشتغال فرصت پیدا نکرده ام کسی را به دمشق بفرستم تا از او خبری بیاورد و من به او خدمتی بنمایم و اظهار اخلاصی به او کرده باشم.
آن مرد چون این قصه را بشنید گفت: خدا همان مرد را بدون زحمت به تو رسانید. من همان مرد هستم و به سبب گرفتاری هایی که به من وارد گردید وضع مرا تغییر داده، از این جهت مرا نشناختی. و جزئیات قضیه را که من فراموش کرده بودم نقل کرد.
عباس چون یقین کرد که همان مرد است و کاملا او را شناخت، بی اختیار از جای برخاست و زنجیر از دست و گردن او برداشت و سر و صورت او را چند بوسه که حاکی از مهربانی فوق العاده بود بزد. و گفت: ای برادر عزیز، سبب گرفتاری تو چیست؟
گفت: شورشی در دمشق مثل سابق رخ داد، و به من منسوب شد و من جزء مجرمین و محرکین آن شورش قلمداد شدم و مرا بعد از کتک کاری مفصل به این حالت که دیدی به بغداد فرستادند و قطعا مأمون مرا خواهد کشت. و بعضی از غلامان من با من آمدند، و در فلان محله رحل اقامت انداخته اند تا خبر مرا به دمشق برسانند. اگر شما مرحمت بفرمایید و آن غلام را حاضر بنمایی که من وصیت خود را به آن غلام بنمایم، تو به من پاداش کرده ای و عوض داده ای.
عباس بعد از این که زنجیرهای او را باز کرد، غلام او را حاضر نمود وقتی چشم آن مرد به غلام خود افتاد در حالی که گریه گلوگیر او شده بودند وصیت می نمود.
عباس ده اسب و ده صندوق و ده هزار درهم و پنج هزار دینار با سایر لوازمات سفر آماده کرد و به معاون خود گفت: این مرد را تا حدود انبار مشایعت بنما و برگرد.
آن مرد گفت: ابدا نخواهم رفت، زیرا تقصیر من پیش مأمون خیلی مهم است و اگر تو عذر بیاوری که او فرار کرده البته در خطر واقع خواهی شد، و بالاخره مرا هم دوباره پیدا خواهند کرد و به بدترین صورتی به قتل خواهند رسانید. و من از بغداد بیرون نمی روم تا خبر تو را بدانم. و اگر به احضار من محتاج شدی حاضر شوم.
عباس رو به طرف معاون خود کرد و گفت: حالا که قضیه به این جا رسید، او را به محلی که خودش می خواهد ببر. من فردا به نزد مأمون می روم؛ اگر به سلامت ماندم به او خبر می دهم، و اگر کشته شدم او را با جان خود حمایت کرده ام؛ چنان که او مرا با جان خود حمایت نمود. ولی تو را به خدا قسم می دهم، که او را صحیحا سالما به وطن خود برسانی.
معاون به فرموده عمل نمود و او را به آن محلی که خودش می گفت انتقال داد.
و چون صبح شد، هنوز عباس از نماز صبح فارغ نشده بود که مأمور مأمون وارد شد و گفت: مأمون می گوید که آن مرد را حاضر کنید.
عباس می گوید: در حالی که کفن خود را زیر لباس های خود پوشیدم و حنوط را بر خود پاشیدم، به نزد مأمون رفتم. تا مرا دید، گفت: پس آن مرد را چرا نیاوردی؟ به خدا قسم اگر بگویی فرار کرده، گردنت را می زنم.
گفتم: یا امیرالمؤمنین، فرار نکرده. اجازه دهید من سرگذشت خود را با این مرد به عرض برسانم.
گفت: بگو.
عباس می گوید: من قصه خود را تا به آخر رسانیدم، و به او فهماندم که می خواهم مکافات خوبی های او را بنمایم و گفتم: اکنون کفن پوشیده ام و حنوط کرده ام؛ اگر مرا عفو بنمایید، من مکافات او را کرده ام و اگر مرا بکشی با جان خود او را نگاه داشته ام.
مأمون چون این قصه را بشنید، گفت: ای وای بر تو! او به تو احسان کرده در حالی که تو را نشناخته، و تو به او احسان کرده ای بعد از شناختن. چرا به من خبر ندادی تا عوض تو به او احسان کنم؟
گفتم: ایهاالأمیر، او الان در بغداد است، و قسم یاد کرده است که به جایی نرود تا سلامتی مرا بفهمد و اگر محتاج باشم به حضور او، حاضر شود.
مأمون گفت: سبحان الله! این منت او از اولی بزرگتر است. برو زود او را حاضر کن. و قلب او را شاد نما و ترس او را زایل کن تا احسان ما در حق او جاری شود.
عباس می گوید: من به خدمت آن مرد رفتم، و او را بشارت دادم و خاطر جمع نمودم و گفتار مأمون را به خدمت او رسانیدم و او را برداشتم و با هم به نزد مأمون آمدیم. چون به خدمت رسیدیم، او را به نزدیک خود جای داد و با صحبت های جذاب سرگرم نمود، تا این که طعام حاضر شد. و با او طعام خورده، و ولایت دمشق را به او عرضه داشت. او قبول نکرد.
پس مأمون ده هزار دینار، و ده برده، و ده اسب، و ده فیل به او عطا نمود و از اخراج نیز او را عفو کرد و به او سپرد که ما را با نامه خود مسرور بنما. و هر وقت نامه او می رسد به من می گفت که: این نامه رفیق تو است.( مجالس الواعظین، ج ۳، ص ۴۴۲٫)
۵- سزای نومید ساختن گدا
مرد و زنی روزی غذا تناول می کردند، و در سفره ایشان مرغ بریانی بود. پس سائلی به در خانه آمد. صاحب خانه به او بانگ زد و او را محروم ساخته، از در خانه خود بیرونش کرد اتفاقا که آن مرد مسکین شد و به واسطه عدم قدرت، بر نفقه زوجه اش قادر نبود؛ او را طلاق گفت. آن زن به مرد دیگر شوهر کرد.
پس از مدتی مدید روزی آن زن با شوهر ثانی خود مشغول به خوردن طعام شدند، و مرغ بریان کرده نزد ایشان در سفره بود که ناگهان سائلی به در خانه آمد و چیزی خواست.
آن مرد به زوجه خود گفت: این مرغ را به سائل بده. پس آن زن چون طعام را برد که به سائل بدهد، بدید که آن سائل همان اولی اوست! بدون تکلم مرغ را به سائل داده برگشت ولی گریان بود.
شوهرش سبب گریه را سؤال کرد؟
آن زن گفت: که این مرد سائل شوهر اول من بود که یک زمانی مشغول به طعام بودیم. سائلی آمد؛ آن مرد آن سائل را براند و محروم ساخت.
پس آن مرد گفت که: آن سائل من بودم که مرا محروم و ملول ساخت «فاعتبروا یا اولی الألباب».
۶– دانه دادن به پرندگان
ذوالنون مصری، یک زن غیر مسلمان را دید که در فصل زمستان مقداری گندم به دست گرفته و برای پرندگان بیابان برد و جلو آن ها ریخت. به آن زن گفت: تو که کافر هستی، این دانه دادن به پرندگان برای تو چه فایده دارد؟
زن گفت: فایده داشته باشد یا نه، من این کار را می کنم.
چند ماه از این جریان گذشت، ذوالنون در مراسم حج شرکت کرد، همان زن را در مکه دید که همراه مسلمانانم مراسم حج را به جا می آورد. آن زن وقتی ذوالنون را دید، به او گفت:
به خاطر همان یک مقدار گندم که به پرندگان دادم، خداوند نعمت اسلام را به من احسان نمود و توفیق قبول اسلام را یافتم.( تفسیر روح البیان، ج ۹، ص ۳۱۰؛ ذیل آیه ۶۰ سوره الرحمن.)
( ادامه دارد )
منبع : مرکز اطلاع رسانی غدیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 2 =