تفسیر آیات ۳۶ تا ۴۲ ، سوره نساء ( نوشتاری ) مفسر : حضرت آیت الله علامه طباطبایى (رحمه الله)

تفسیر آیه ۱۸۰ ، سوره آل عمران ( نوشتاری ) مفسر : حضرت آیت الله مکارم شیرازى
20 آبان 1396
تفسیر آیات ۳۶ تا ۴۲ ، سوره نساء ( نوشتاری ) مفسر : حضرت آیت الله مکارم شیرازى
16 آذر 1396

تفسیر آیات ۳۶ تا ۴۲ ، سوره نساء

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ بِذِی الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکِینِ وَ الْجارِ ذِی  الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً  فَخُوراً «۳۶» الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً  «۳۷» وَ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطانُ لَهُ قَرِیناً  فَساءَ قَرِیناً «۳۸» وَ ما ذا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ کانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِیماً «۳۹» إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَهً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً «۴۰» فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهِیداً «۴۱» یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً «۴۲»

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

و خدا را بپرستید؛ و هیچ‏ چیز را همتای او قرار ندهید؛ و به پدر و مادر، نیکی کنید؛ همچنین به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان، و همسایه ی نزدیک، و همسایه ی دور، و دوست و همنشین، و واماندگان در سفر، و بردگانی که مالک آنها هستید؛ زیرا خداوند، کسی را که متکبر و فخر فروش است، (و از ادای حقوق دیگران سرباز می‏زند) ،دوست نمی‏دارد. ( ۳۶ ) آنها کسانی هستند که بخل می‏ورزند، و مردم را به بخل دعوت می‏کنند، و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده، کتمان می‏ نمایند. (این عمل، در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته؛) و ما برای کافران، عذاب خوارکننده‏ای آماده کرده‏ایم. ( ۳۷ ) و آنها کسانی هستند که اموال خود را برای نشان‏دادن به مردم انفاق می‏کنند، و ایمان به خدا و روز بازپسین ندارند؛ (چرا که شیطان، رفیق و همنشین آنهاست؛) و کسی که شیطان قرین او باشد، بد همنشین و قرینی است. ( ۳۸ ) چه می‏شد اگر آنها به خدا و روز بازپسین ایمان می‏آوردند، و از آنچه خدا به آنان روزی داده، (در راه او) انفاق می‏کردند؟! و خداوند از (اعمال و نیات) آنها آگاه است. (۳۹) خداوند (حتی) به اندازه ی سنگینی ذره‏ای ستم نمی‏کند؛ و اگر کار نیکی باشد، آن را دو چندان می‏ سازد؛ و از نزد خود، پاداش عظیمی (در برابر آن) می‏دهد. (۴۰) حال آنها چگونه است آن روزی که از هر امتی، شاهد و گواهی (بر اعمالشان) می‏آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟! (۴۱) در آن روز، آنها که کافر شدند و با پیامبر (ص) به مخالفت برخاستند، آرزو می‏کنند که ای کاش (خاک بودند، و) خاک آنها با زمینهای اطراف یکسان می‏شد (و بکلی محو و فراموش می‏شدند). در آن روز، (با آن همه گواهان،) سخنی را نمی‏توانند از خدا پنهان کنند. (۴۲)

تفسیر المیزان

هفت آیه است که در آن مسلمین را تشویق و تحریک بر احسان و انفاق در راه خدا نموده، و در ازای آن وعده جمیل داده و ترک آن را که یا به انگیزه بخل است، و یا به انگیزه انفاق در راه خودنمایی است، مذمت کرده است، – آری کسی هم که به عنوان خودنمایی انفاق می کند انفاق در راه خدا را ترک کرده است.

و اعبدوا اللّه و لاتشرکوا به شیئا

این جمله دعوت به توحید می کند، اما توحید عملی و آن این است که شخص موحد اعمال نیک خود را که از آن جمله احسان مورد بحث است صرفا به خاطر رضای خدای تعالی انجام دهد، و در برابر انجام آن ثواب آخرت را بخواهد، نه این که هوای نفس را پیروی نموده، آن را شریک خدای تعالی در پیروی خود بداند.

دلیل بر این معنا که منظور توحید عملی می باشد این است که دنبال جمله: (و اعبدوا اللّه) فرموده: (و لا تشرکوا به شیئا…)، و بعدا همین معنا را تعلیل کرده: به این که (انّ اللّه لایحب من کان مختالا فخورا) که در روایات فرموده اند مختال فخور، بخیل و کسی است که مال خود را به عنوان ریاکاری در انظار مردم انفاق می کند،

اینها کسانی هستند که به خدای تعالی شرک می ورزند، چون تنها او را نمی پرستند، هوای نفسشان را نیز پرستش می کنند.

آنگاه می فرماید: (و ما ذا علیهم لو آمنوا باللّه و الیوم الاخر و انفقوا)، که از آن استفاده می شود اگر بخیل و ریاکار با بخل خود و یا ریاکاریش به خدا شرک می ورزد، علتش این است به روز جزا ایمان ندارد.

و در جای دیگر باز علت این انحرافها را نداشتن ایمان بروز حساب دانسته فرموده: (و لا تتّبع الهوی فیضلک عن سبیل اللّه انّ الّذین یضلون عن سبیل اللّه لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب)، (پیروی هوای نفس مکن و گرنه تو را از راه خدا دور می کند، و محققا علت دور شدن کسانی که از راه خدا دور می شوند این است که روز حساب را فراموش کرده اند، و به همین جهت عذابی شدید دارند).

آنگاه در جای دیگر هواپرستی را شرک خوانده و فرموده: (افرایت من اتخذ الهه هواه و اضّله اللّه علی علم).

پس با همه این آیات روشن ساخت که توحید عملی عبارت است از این که انسان عملی را که انجام می دهد صرفا برای آن انجام دهد ثواب خدای را به دست آورد، و در حین عمل به یاد روز حساب باشد، روزی که روز ظهور ثوابها و عقابها است، و شرک در عمل این است که انسان روز جزا را فراموش کند، – و معلوم است که اگر ایمان به آن داشته باشد فراموشش نمی کند، – و در نتیجه عملی را که می کند به منظور تحصیل مثوبت نباشد، بلکه برای هدفی باشد که هوای نفسش آن هدف را در نظرش جلوه داده، از قبیل مال دنیا، و یا ستایش مردم، و یا امثال آن، چنین انسانی هوای نفس خود را روبروی خود قرار داده، و مانند پرستش خدا آنرا می پرستد، و شریک خدایش قرار می دهد.

پس مراد از عبادت خدا و اخلاص برای او و عبادت این شد که، عبادت را فقط و فقط به خاطر رضای خدا و به منظور تحصیل مثوبات او بیاورد، نه به خاطر پیروی هوای نفس.

و بالوالدین احسانا… ایمانکم

ظاهرا کلمه (احسانا) مفعول مطلق برای فعلی تقدیری باشد، و تقدیر آیه،(احسنوابالوالدین احسانا) باشد، و کلمه (احسانا) هم با حرف (با) متعدی می شود، و هم با حرف (الی)، هم گفته می شود: (احسنت به)، و هم گفته می شود (احسنت الیه) به او احسان کردم.

کلمه (بذی القربی) عطف است به کلمه (بالوالدین)، و همچنین کلمات بعد، که همه عطف به آنند، و معنای کلمه (ذوالقربی) خویشاوند و معنای دو جمله (جار ذی القربی) و (الجار الجنب) از آنجا که در مقابل هم قرار گرفته اند، اولی همسایه نزدیک و دومی همسایه دور است، چون کلمه (جنب) به معنای اجنبی است، و در اینجا قرینه نامبرده معنای دور را به آن می دهد، و منظور از این دوری و نزدیکی دوری و نزدیکی از نظر خانه است، در روایت هم از رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) نقل شده که همسایه را تحدید فرمود به کسی که بین خانه تو و خانه او چهل ذراع، یعنی بیست ذرع فاصله باشد، و در روایتی دیگر تحدید شده به چهل خانه، که احتمال دارد روایت اولی خواسته باشد همسایه نزدیک را تحدید کند و دومی همسایه دور را.

و جمله (الصاحب بالجنب) به معنای کسی است که پهلوی آدمی باشد، حال یا در سفر از سایر رفقا به انسان نزدیکتر باشد، و یا در حضر خانه اش دیوار به دیوار آدمی باشد، و یا در جای دیگر مصاحب آدمی باشد، و کلمه (ابن السبیل) به معنای کسی است که در سفر فقیر شده باشد، و یا اگر او را (پسر راه) خوانده اند، از بابت است که به غیر از راه کسی نیست که وی منسوب به او باشد، تنها این مقدار به او معرفت داریم که در راه سفر است، به این جهت او را پسر راه خوانده اند و اما این که فقیر و بی زاد و راحله هم هست از خارج مفهوم کلمه به دست می آید – و خود کلمه (ابن السبیل) بر آن دلالت ندارد، و منظور از جمله: (ما ملکت ایمانکم) بردگان از کنیز و غلام است، به قرینه این که طایفه را در عداد کسانی که باید به آنان احسان کرد می شمارد، این را هم بگوییم بیشتر از بردگان تعبیر می کنند به: (ما ملکت ایمانکم)، چیزی که شما مالک آن شده اید، با این که باید تعبیر کرد به (من ملکت ایمانکم – کسی که شما مالک او شده اید) (و شاید این تبدیل عبارت از ناحیه اسلام و برای این بوده اسلام از مالک شدن انسانها کراهت دارد).

انّ اللّه لا یحبّ من کان مختالا فخورا

کلمه (مختال) به معنای کسی است که دستخوش خیالات خود شده، و خیالش او را در نظر خودش شخصی بسیار بزرگ جلوه داده، در نتیجه دچار به کبر گشته، از راه صواب گمراه شده است، اسب را هم اگر خیل می خوانند برای همین است که در راه رفتنش تبختر می کند، و کلمه (فخور) به معنای کسی است که زیاد افتخار می کند، و این دو صفت یعنی اختیال – خیال زدگی – و کثرت فخر از لوازم علاقمندی به مال و جاه، و افراط در حب آن دو است، و اگر فرموده: خدا مختال و فخور را دوست نمی دارد، برای همین است که این دو، خدا را دوست نمی دارند، زیرا قلبشان وابسته به غیر او است، و اگر خدای تعالی در تفسیر جمله قبل فرموده: (آنهایی که بخل می ورزند…)، (و آنهایی که اموال خود را به داعی خودنمایی انفاق می کنند…) و با این تفسیر روشن می سازد که دو طایفه مذکور در معرض آن دو صفت نام برده اند (یعنی صفت خیلاء و فخر)، طایفه اول که بخل می ورزد دلش متعلق به مال است، و طایفه دوم دلش متعلق به جاه است، هر چند که بین جاه و مال تا اندازه ای ملازمه هست.

طبع کلام اقتضا داشت که در بیان علت این، که چرا خدا دوستشان ندارد بفرماید: (خدای تعالی کسانی را که بخل می ورزند و مردم را به بخل ورزیدن تشویق می کنند، و چه و چه می کنند، دوست نمی دارد) خلاصه این که جا داشت اعمال این گونه افراد را علت عدم حب خدا ذکر کند ولی این کار را نکرد، بلکه اول دو صفت از صفات آنان یعنی اختیال و فخر را ذکر کرد، تا بفهماند علت کارهایی که در جملات بعد، از آن نقل می کنیم، این دو صفت است، که حاکم بر دلهای آنان است، و علت دوست نداشتن خدا هم همین دو صفت است، و این معنا روشن است.

الّذین یبخلون و یاءمرون النّاس بالبخل…

منظور در این جمله این نیست که فقط با زبان به مردم می گویند بخل بورزید، بلکه با روشن عملی خود مردم را به بخل وادار می سازند، حال چه اینکه به زبان هم دعوت بکنند، و یا سکوت نمایند، چون این طایفه همواره دارای ثروت و اموالند، و طبیعتا مردم به کاخ و زندگی آنها تقرب می جویند، و از دیدن زرق و برق زندگی آنها حالت خضوع و دلدادگی پیدا می کنند، چون طمع طبیعت بشر است، پس عمل افراد بخیل خود دعوت کننده مردم به بخل است، به بخل امر می کند، و از انفاق منع می نماید، و مثل این است که با زبان امر و منع کنند.

و اما اینکه فرمود: (آنچه خدا از فضل خود به ایشان داده را کتمان می کنند) از این بابت که افراد بخیل وقتی به مواردی که جای انفاق است بر می خورند تظاهر به فقر می کنند چون از سؤال مردم و درخواست کمکشان سخت ناراحت می شوند، و از سوی دیگر می ترسند اگر از دادن مال، خودداری کنند، مردم خونشان را بریزند، و یا آرامش زندگیشان را سلب کنند، برای اینکه مردم متوجه ثروت و اموال آنان نشوند، لباس پاره می پوشند، و غذای نامطلوب می خورند.

و مراد از کلمه (کافرین)، معنای لغوی آن است، همان پوشاندن است، چون افراد بخیل نعمتی را که خدا به آنان داده می پوشانند، معنای معروف کفر – بی دینی – نیز از همین معنای لغوی گرفته شده، چون کفار حق را می پوشانند.

و الّذین ینفقون اموالهم رئاء النّاس…

یعنی اگر انفاق می کنند به منظور نشان دادن به مردم می کنند، و در این آیه شریفه دلالت بر این معنا است که ریا در انفاق – و یا در هر کاری دیگر – شرک به خدا است، و ریاکاری کشف می کند از این که ریاکار ایمانی به خدا ندارد، زیرا اعتمادش به دیدگاه مردم، و خوشایند آنان از عمل او است، شرک از جهت عمل نیز هست، برای اینکه ریاکار از عمل خود ثواب آخرت را نمی خواهد، بلکه تنها نتایج سیاسی که انفاقش برای دنیایش دارد می خواهد، و آیه شریفه این دلالت را هم دارد که ریاکار قرین شیطان است، و چه قرین بدی است.

و ما ذا علیهم لو آمنوا…

این جمله استفهامی برای تاءسف و یا تعجب است، و این آیه به ما می فهماند خودداری کردن از انفاق در راه خدا ناشی از نداشتن ایمان به خدا و روز جزا است، و اگر انسان فکر می کند چنین ایمانی دارد، اشتباه کرده، ایمانش واقعی نیست، صرفا پوسته ای ظاهری است.

و کان اللّه بهم علیما

این جمله زمینه چینی است برای بیانی که در آیه بعدی آمده، و مناسب تر با معنای این جمله آن است که جمله حال بوده باشد، هر چند علمای نحو اجازه نداده اند، و گفته اند جمله حالیه اگر با فعل ماضی آغاز شده باشد باید حرف (قد) بر سر آن فعل باشد، مثلا بگوئیم: (رایت زیدا و قد کان راکبا، زید را دیدم در حالی سوار بود).

ان اللّه لا یظلم مثقال ذرّه

کلمه (مثقال) به معنای وزن است، و کلمه (ذره) به معنای کوچک ترین مورچه قرمز است، و یا به معنای تک غباری است که در هوا معلق است، و به چشم دیده نمی شود، (مگر وقتی که در ستون نوری که از پنجره به داخل اطاق تابیده قرار بگیرد)، و کلمه (مثقال ذره) نماینده مفعول مطلق و قائم مقام او است، و تقدیر جمله (ان اللّه لا یظلم ظلما یعدل مثقال ذرّه وزنا) است، یعنی خدا ظلمی نمی کند که حتی معادل سنگینی و وزن یک ذرّه باشد.

و ان تک حسنه…

کلمه (حسنه) هم به رفع – صدای پیش – قرائت شده و هم به نصب، – صدای بالا –

بنابراین که به صدای پیش خوانده شود، فعل (کان) تامه خواهد بود و بنابراین که به فتحه شود ناقصه می شود، و فعل (کان) در صورتی که ناقصه باشد، هم اسم می خواهد و هم خبر، به ناچار باید گفت اسم آن حذف شده، و تقدیر کلام (و ان تکن المثقال حسنه)، اگر آن مثقالی که گفتیم حسنه باشد، خدای تعالی آن را مضاعف و دو چندان می کند و اگر در جمله: (ان تک) ضمیر را مؤنث آورده به جهت مؤنث بودن خبر (کان) بوده، که عبارت است از لفظ (حسنه)، و یا به خاطر این که اسم (کان) که در حقیقت فاعل این فعل مؤنث بوده، تاءنیث را از مضاف الیه خود یعنی کلمه (ذره) کسب کرده است.

سیاق آیه چنین می فهماند آیه شریفه به منزله تعلیل استفهام و تاءسف قبلی است، و تقدیر کلام چنین است: این چقدر مایه تاءسف است که ایمان به خدا نیاوردند، و انفاق نکردند زیرا اگر ایمان آورده و انفاق کرده بودند، خدای تعالی به وضع آنها دانا بود، ابدا به آنان (حتی به سنگینی یک ذره) اگر انفاق کرده بودند، ظلم نمی کرد و پاداش آن را مهمل نمی گذاشت، بلکه اگر حسنه ای می بود پاداش آن را مضاعف می داد (و خدا داناتر است).

فکیف اذا جئنا من کل امه بشهید…

در سابق آن جا که پیرامون آیه: (لتکونوا شهداء علی الناس)، بحث می کردیم، پاره ای مطالب در این که معنای شهادت بر اعمال، چیست، آوردیم، خواننده می تواند به جلد اول عربی این تفسیر مراجعه نماید، و به زودی مطالبی دیگر در جای مناسبش ذکر خواهیم کرد انشاء اللّه.

یومئذ یود الّذین کفروا و عصوا الرسول…

نسبت معصیت به رسول دادن، شاهد بر این است که منظور از آن نافرمانی دستورات رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) است، دستوراتی که از مقام ولایت آن جناب صادر می شود، و نافرمانی خدای تعالی در احکام شریعت نیست، و جمله: (لو تسوّی بهم الارض) کنایه از مردن به معنای باطل الوجود شدن و هیچ و پوچ گشتن است نظیر جمله: (و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا).

و لا یکتمون اللّه حدیثا

از ظاهر سیاق برمی آید که این جمله عطف است به باطن جمله: (یود الّذین کفروا…) و فایده این عطف این است که به وجهی دلالت کند، بر مطلبی که آرزو کردن مرگ آنان را تعلیل کند،

و آن مطلب این است که روز قیامت همه چیز آنان برای خدای تعالی بروز می کند، چیزی از آنان برای خدا پوشیده نمی ماند، زیرا تمام اعمالی کرده اند نزد خدا ظاهر می شود، و قهرا با حضور اعمالشان، احوالشان نیز معلوم می شود، و علاوه بر اعضای بدنشان و همچنین انبیا و ملائکه و دیگران همه علیه آنان شهادت می دهند، و خود خدا نیز در ماورای همه آن گواهان محیط بر آنان خواهد بود، در این هنگام که آرزو می کنند ای کاش وجود نمی داشتند، و با مشاهده این همه شهادت و این همه رسوایی دیگر جایی برای حاشا کردن نمی بینند، خودشان نیز به همه کارهای زشت خود اقرار می کنند.

و اما اینکه در جای دیگر فرموده: (یوم یبعثهم اللّه جمیعا فیحلفون له کما یحلفون لکم)، (روزی که خدا همه آنان را مبعوث کند، برای خدا سوگند می خورند، همانطور که برای شما سوگند می خورند)، و در مقام حاشا کردن بر می آیند، به زودی انشاء اللّه خواهیم گفت که این حاشا کردن منافاتی با مطلب این جا ندارد، زیرا گفتیم در آن روز همه باطن آنها ظهور می کند یکی از امور باطنی آنان ملکه دروغگویی آنان است، آنروز این ملکه نیز بروز می کند، و با این که همه حقایق را از پرده برون افتاده می بینند، باز دروغ می گویند، و دروغگویی ظهور همان ملکه است، نه این که بخواهند حقایق را پنهان بدارند، چون گفتیم آن روز، روز بروز حقایق است، روزی است که چیزی بر خدا پوشیده نیست، پس این دروغشان در زمانی است همه باطنشان ظاهر شده، و دیگر کتمان معنا ندارد.

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی در ذیل آیه (و بالوالدین احسانا…)، از سلام جعفی از امام ابی جعفر (علیه السلام)، و از ابان بن تغلب از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمودند: این آیه شریفه درباره رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) و علی (علیه السلام) نازل شده (می فرماید امت اسلام باید به دو پدر خود رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) و علی (علیه السلام) احسان کنند).

آنگاه گفته: نظیر این مطلب در حدیث ابن جبله آمده، و آنگاه می گوید: از رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) روایت شده: که والدین مسلمانان، من و علی هستیم.

مؤلف قدس سره: بحرانی در تفسیر برهان بعد از نقل حدیث می گوید: این معنا را صاحب کتاب الفایق نیز روایت کرده است.

عیاشی، این معنا را از ابی بصیر و ابی جعفر و ابی عبداللّه (امام صادق) (علیهم السلام)، و ابن شهر آشوب از ابان، از ابی جعفر (علیه السلام) روایت کرده اند، و آنچه در این روایات آمده جزء باطن قرآن است، به آن معنایی که ما در بحث پیرامون محکم و متشابه در جلد سوم عربی این کتاب برای باطن قرآن کردیم.

آری پدر و یا والد به معنای آن کسی است که مبداء بشری وجود انسان باشد، و مسؤولیت تربیت او را به عهده داشته باشد، بنابر معنا، پس معلم آدمی و مربی کمالات او نیز پدر او است، و بنابر مثل رسول خدا و حضرت امیرالمؤمنین (علیهما افضل الصلوه و السلام) از هر کس دیگری و حتی از پدر جسمانی او سزاوارتر به اینند برای مؤمن پدر باشند، مؤمنی که به وسیله آن دو بزرگوار هدایت یافته از انوار علوم و معارفشان اقتباس نمودند، زیرا پدر جسمانی به جز مبدا بودن برای هستی او و تربیت جسم او دخالتی در هستی او ندارد، ولی پیامبر و ولی خدا جان او، و آدمیت او و آخرت و معنویت او و کمالات درونی او را تربیت می کنند، پس به پدر بودن سزاوارترند، و آیاتی که در قرآن سفارش والدین را به اولاد می کند بر حسب باطن شامل این دو بزرگوار نیز می شود، هر چند که به حسب ظاهر دو پدر جسمانی شمرده نمی شوند.

و نیز در تفسیر عیاشی از ابی صالح از ابی العباس روایت آورده که در تفسیر جمله: (و الجار ذی القربی و الجار الجنب) گفته: این دو همسایه های نزدیک و دوری است که با تو خویشاوندی ندارند و منظور از صاحب بالجنب همسفر است.

مؤلف قدس سره: این که در حدیث ابی العباس آمده، همسایه هایی که بین تو و آنان خویشاوندی نباشد تفسیر هر دو قسم همسایه است، هم ذی القربی و هم جار جنب، هر چند احتمال هم دارد تنها مربوط به جار جنب باشد، و این که صاحب بالجنب را به همسفر تفسیر کرد، بعید نیست خواسته یکی از مصادیق صاحب را نام ببرد.

و در همان کتاب از مسعده بن صدقه از امام صادق از جدش (علیهما السلام) روایت کرده که فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه ای که اوضاع وحشتناک روز قیامت را توصیف می کرد فرمود:

آن روز بر دهن ها مهر می زنند، دیگر کسی سخن نمی گوید، بلکه دستها به سخن در می آیند، پاها خود شهادت می دهند، پوست های بدن سخن می گویند، که در دنیا چه کردند، در نتیجه (لا یکتمون اللّه حدیثا) هیچ کس نمی تواند جریانی را از خدای تعالی پنهان بدارد.

و این توجه را داشته باش، که اخبار از طرق اهل سنت بسیار وارد شده، که می گویند آیات درباره یهود نازل شده، و گو این که این آیات منتهی می شود به آیاتی که متعرض حال اهل کتاب، و مخصوصا یهود می شود، و در آن درباره بخل یهودیان، و حرصشان در جمع مال، و ذخیره کردن آن، و نیز درباره وسوسه گری در مؤمنین، و تشویق آنان به بخل، و خودداری از انفاق در راه خدا، و تفتین و خوار داشتن ایشان، و خنثی نمودن زحمات رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله)، سخن می گوید، و همین مؤید روایات نامبرده است، جز اینکه، همین روایات به تطبیق شبیه تر است، تا به شاءن نزول، و هم چنان که در غالب روایاتی که درباره شان نزول وارد شده، وضع همین طور است، یعنی شخصی که سخنش در روایت نقل شده به نظرش رسیده که حادثه معینی از مصادیق فلان آیه است، و یا فلان آیه با وضع قوم خاصی خیلی انطباق دارد، و چون چنین بود متعرض آن روایات نشدیم، و با همه کثرتش از نقل آنها صرف نظر کردیم.

این را هم بدان که اخبار وارده از رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) درباره احسان به والدین و خویشاوندان و یتیمان و سایر طبقاتی که نامشان در آیه شریفه آمده آنقدر زیاد است که از حوصله شمارش بیرون است، علاوه بر اینکه نزد خوانندگان معروف و مشهور، و همین باعث شد از ایراد آن در این جا صرف نظر نماییم، چون هر یک از آن روایات در قرآن کریم موقع خاصی دارد، و بهتر آن دیدیم که هر یک از آن روایات را در موقع مناسبش نقل کنیم.

منبع : ترجمه تفسیر المیزان حضرت آیت الله علامه طباطبایى (رحمه الله)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج + پانزده =